همه در عید نوروزند و من در ماتم یار

محرم صد شرف دارد از این عیدی که من داریم

سال نو مبارک

روز اول عید ساعت تحویل و سفره هفت سین

همه مست بوی بهار

ولی وحید یک بیننده

خنده های الکی.خوشحالی که فقط از روی تنهایی

یکی نبود بگه عیدت مبارک

شایدم گوشهای من کر شده بود

فقط میدونم این 3 روز زیادی سرفه کردم

فقط میدونم این 3 روز بالای سرم می گفتند

خدا بد نده .....

جواب .حالا که داده چه میشه کرد

چه میشه کرد؟

درد و تحمل کردم و دم نزدم

ولی امروز خیلی چیزا شنیدم

سخته که عشقت به جای سلام بگه خداحافظ

سخته که بدونی تنها بودی و تنها تر شدی

سخته که یکی از دل تنگیش بهونه بگیره و تو رو مقصر بدونه

از همه سختر اینه که همه باشی و هما نباشی

اره واقعا سخته ...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



به که چه برفی میاد

دیشبی که اومدم خونه تو وهم خودم رفتم به رویا

ای کاش میشد دست تو دست یارم زیر برفها می خندیدیم

واسش شادی میکردم تا می فهمید که چققققدر عاشقشم

ببخشید عشقم جسارت کردم ...میدونم چققققدر عاشقمی

عشششششششق من وحید امروز مست بارونه

مسسسسسسسسسسسسسست بارون

مست سفیدی برف

ولی ای  کاش بخت سیاه وحید هم سفید بود مثل برف

داره برف می باره می فهمید چی میگممممممممممممم

ای کاش بفهمید که چه احساسی دارم

می خوام داد بزنم ... می خوام فریاد بزنم

خدا چرا نمیای پایین

خدا چرا اشکهام نمی بینی

الان که داره برف میاد...خدا بارونی در کار نیست

بیا پایین  ..بیا با هم رور به رو بشیم

اگه خدای ...چرا ساکت شدی

یعنی سهم من از این همه پرستش ...این همه دل تنگیه

خودت میدونی چه حالی دارم

تا کی باید زیر برف و بارونت بعد 12 شب فریاد بزنم

خدا بسه

خدا  بسه

تا کی باید دیونگی کنم؟

دل دیونه نگیر بهونه.......

چرا  همیشه باید پای نوشتن اشک بریزم ...خدا اخه چرا؟

اگه قراره ببیاری واسه همیشه ببار
خدا عشقم داره درد میکشه.....

یادته گفتم اگه عشقم درد بکشه از هر کسی دنیا رو خراب میکنم

خدا نکن ...بزار تو تنهایی بهترین باشین 

اره بزار تو تنهایی بهترین باشید

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



سلام به همه دوستان گلم

از این که تو وبلاگ من میاین و واسم نظر میذارید  ممنونم به چه زبونی تشکر  کنم نمیدونم

فقط اینو میتونم بگم که صادقانه دل نوشته هام  رو بذارم

من وحیدم و کسی که تمام این مطالب میذاره الان که این حرفها رو می نویسم حالم بد جوری خرابه که حتی دیگه نمی تونم به دل نوشته تبدیل کنم

دوست دارم یک جا بلندی باشم فریاد بلند بکشم تا ببینم کی صدام به گوشش میرسه

به گوش کسی میرسه؟

تا حالا تو چهره یک دختره کوچولو خیره شدین با چشمای خیس که اون دختر چه جوری نگاهتون میکنه؟

یک اه بلندی میکشید و اشک چشاتون پاک میکنید

شاید از شما که بهم سر میزنید هیچ کدومتون مثل من نباشید ..اینم چون از درونتون با نظر هاتون میفهمم

الان که این حرفها رو مینویسم هما نیست ولی میدونم از همه شما زودتر این مطلب می خونه

و نگاه معصومانش که واسم گریه میکنه.. اینم به خاطر اینه که فقط اونه که میدونه الان چه حسی هست و منم که اینجا میگم ..مگه قول ندادی که گریه نکنی ....

من ادمی هستم که از دل سوزی بدم میاد ولیالان احساس  میکنم چرا ادما دلشون به حالم نمی سوزه

باور کنید هر بار که فریاد زدم بارون گرفته شما نمی دونید بعضی اوقات خود خدا هم دلش واسم می سوزه بارون میگیره نه این که به حالم گریه کنه نه به خودش قسم نه

واسه این که ارومم کنه چون میدونه بارون که می باره اروم میشم

واسم دعا میکنید؟

اگه حتی دعا هم نکنید بازم دوستتون دارم چون از دلم با خبر شدید

وحید.تنها.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



ضربان قلبم و به چه تندی میزد

نگاهم دوخته به ریلهای قطار

قطاری که صدای بوقش دیدار بود

و شوقی که دم از دیدن یارم میزد

صدایی سرفهایم دیگر به گوش نمیرسید

حتی ریهایم هم این بار

نفس کشیدن را برایم اسان کرده بود

و چه انتظاری...برای دیدار

و چه دیداری......

یاد سهراب

وچه اندازه تنم هوشیار است .....دورها اوایست که مرا می خواند

همه با عشق به دیدار یار میرفتند و  من

چه با تنش ..چه با اشوب... و چه پر اظطراب

لحظه دیدار.....

نفسهایم سنگین

سرفهایم بلند

روی نیمکت بیمارستان

همه در پارک در بوستان در ....

یار من در بیمارستان انتظار میکشید

ارام باش...هیسسسسسسسس

تنها کلمه ای که از شنیدنش ارامم میکرد

و ارامشی که میدانستم فردا به پایان میرسد

و دیدار که با اشک خداحافظی همراهی میکند مرا

وقتی سرم بر روی شانهایش بود ..نتوانستم

گله از خدا... تمام صورتم از اشک پر.... و پنهان کردن اشک از مردم

اه ه ه ه ه ه ه ه ه

من و او در آغوش هم

من مست ارامش در اغوش  او... و او مست ارامش من در کنار او

وقتی چشمانم را باز میکردم  با لبخندی همراهی میکردم بیداریش را

اذان موذن در شهر بهشت ...در شهر اقا رضا

خندهای منو او به مردمی که بودن در صف برنج

خندهای از صوتیهای من

خندهای از خوردن اشترودل

عاشق خندهایش هستم ..عاشق ارامش او

عاشق تنه های بعد از حرفهای بی ربط من

ولی درونم پر از گریه

با دیدن طلوع ...

و چه معصومانه نگاهای او

که میدانست وقت رفتن است

ضربان قلبش به گوشم اشنا  بود

دیگر دلقک بازهایم فایده نداشت

نمی خندید

سکوت...سکوت....سکوت

سکوتی پر از فریاد و نا سزا شاید به من..شاید به طلوع افتاب شاید به خدا

میدانست وقت رفتن است

دوست من تنهایی فریاد میزد وحییییید وقت رفتن است

دیر شد

رفتن دستم را میکشید و با خود میبرد ....با هزاران التماس برگشتم

نگاهش  به سنگ فرش بیمارستان  بود و در وهم

صدایش نکردم ..چند لخظه من در وهم او

و تا نگاهش به من دوخته شد...

با نگاهم گفتم عاشقت هستم ..

و من  و تنهایی سوار بر قطار

این بار نه صدای صوت قطار از دیدار میگفت

و نه انتظاری بود

قطار به جایی میرفت که سکوت بود اشفتگی و دوری...

(تمام دل نوشتهای من با تمام تنهایش برای تو ..برای تویی که خود من هستی)

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



صدای تق تق فندکم

یک نیم نگاهی برای روشن کردن سیگارم

و کامی سنگین بر سیگار

و باز دمی پر از دود..دود پر از سرطان ..پر از میکروب....پر از الودگی

ولی نه ولی نه باز دمی از تنهایی

باز دمی از هزاران حرف نگفته

باز دمی از دود سیگار الوده تر

باز دمی از هزاران هزار سرطان بدتر

باز دمی که همش اندوه و اوارگی وبه همراه خود دارد

زمانی که خفته ام

نگاهم به اینه است

ادمی میبینم از جنس خودم

ناراحتی چهره اش را چه پیر کرده است

زخمهایی که روی صورتش نقش بسته

خاطرات کودکیش را نشان میدهد

و اشکهایی که در اینه هفت رنگ دیده میشوند

ولی رنگهای اشنایی خودم کجا هستند(سیاه که رنگ بختم شده..و سفید رنگ کفنم)

به خواب رفته بودم لابه لای انگشتانم سوخته

سیگارم تمام شده

تق تق باز هم سیگاری دیگر

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



و چه ارام که باز منو تنهایی آغازی دیگر باز کردیم

و چه غمگین لحظه بستن چشمانم

و چه گنگ و بی مفهوم باز کردن چشمانم در اتاقی سفید

چه سودایی..و چه خوابی و چه لحظه تلخی

روپوش سفیدان که به بختو اقبال من حمله ور شدند

و دست چپی که توانایی گرفتن یقه انها را نداشت

و تنهایی که تکیه بر دیوار زده بود و با نگاهش دل گرمی میداد

و نگاه اشکاهای کسی که خطابش میکردم خواهر

رو به چشمانش با نگاهم گفتم چشمان خیس

بگذار خوب نگاهت کنم که دگر فردایی نیست

ارام ارام چشمانم رو به تاریکی رفتند اماده برای  خواب عمیق

نیم نگاهی می انداختم و خوابو ...و خوابو...و خواب

درد برایم بی مفهوم بود

اشکهایم از درد نبود

درد من اخر درد بی درمان نبود

وقتی که من در بستر درد بودم ان لحظه که وقت دیدار نبود

ولی در ان لحظه چیری بود برای من بالا تر از سر نوشت

چیری فراتر از بهشت

چیزی که همیشه به ان لبخند میزدم

چیزی که همیشه صدایش را میشنوم

و چیزی که همیشه حس میشود؟

آری تنهایی و تنهایی و تنهایی

بیاید کمی دیگران را حس کنیم

خزخز صدای مردی که نفسش بسته به یک پیچ است

صدای ضربان قلب کودکی که در بهشت زندگی میکند

صدای گریه مادری که روی سر فرزند خود زمزمه میکرد

یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفآءٌ یا مَنْ یَجْعَلُ الشِّفاءَ فیما یَشاءُ

وای که چه  شبهایی

وای از روپوش سفیدان که ناله ذکر مادران را با صدای خنده میبردن به سوال

صدایم قدرت پاسخ نداشت

یک نگاهم اشکی از هم زادانم می  ریخت و..

ونگاه دیگرم از خشمی پر

و من در انتظار..............

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم
عالم رویایی و دیوانگی
مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .
مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد و
لحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند.
این من بودم که اینهمه تو را از ته دل دوست داشتم
تو را بعد از خدای خویش می پرستیدم.
عاشقی بودم عاشقترین ، برای تو بهترین.
چه عاشقانه در عشقت سوختم و چیزی نگفتم .
چه بچه گانه از غم دوری و دلتنگی ات گریه میکردم.
تو رفتی و مرا با کوله باری از عشق و دیوانگی تنها گذاشتی .
اما من عاشقت ماندم ، و اینک در آتش غم جدایی ات در حال سوختنم.
شاید از این سوختن خاکستری بر جا بماند که این خاکستر چیزی جز
تکه های سوخته قلب عاشقم نیست .
خاکستر قلب عاشقی که روزی بر باد میرود و دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند.
تنها خاطرات این عشق بر جا می ماند که آن هم نیز دیگر سودی ندارد.
عاشقی بودم که به عشقم افتخار میکردم و او را بهترین و پاکترین عشق میدانستم.
نمی دانستم که برای تو عشق نبودم ،تنها بازیچه ای بودم که روزی از بازی با من خسته می شوی و مرا دور می اندازی .
تو برای من معنای واقعی یک عشق بودی ، تو برای من عزیزترین بودی.
ای کاش اینک که از در غم جدایی ات خاکستر شده ام قدرم را بدانی
و افسوس بخوری که چرا مرا  سوزاندی .
عاشقی بودم دیوانه ترین ، از همه عاشقان صادقترین.
اینک چیزی از من به جز خاکستری از این قلب سوخته به جا نمانده است.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ، تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده.
من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست اینجا جز تنهایی که همدرد من است.
برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ، میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را.
در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ، باطنی آشفته دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است.
من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ، زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد.
وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه درغم پایان ننشینم .
آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ، بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد.
با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی رفیقم ، هم او درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها میخوانم .
دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است، ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند و خورشید به آن سو میتابد که کسی آنجا به انتظار نشسته است!
من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست .
گرچه پر از درد است اما باید سوخت ، گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید.
تنهایی زودگذر است ، اما گذر همین چند لحظه مرا می آزارد.
خواستم به فردا امید داشته باشم ، غروب که رسید مرا از فردا نیز ناامید کرد.
به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ، یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



    گاهی مثل ابر بارون

                       گاهی آسمون صافی

                                       گاهی مثل برکه ساکت

                                                    گاهی یک دریا خروشی

     گاهی زردی مثل پاییز

                            گاهی سبزیی بهاری

                                         گاهی آبی مثل دریا

                                                    گاهی مثل شب سیاهی

    گاهی چون نسیم دل انگیز

                            گاهی طوفان بلایی

 

 

                                                    

                                                                  

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



یادته قدیما دلا چه پاک و ساده بود

دستا خالی اما دلا سرزنده بود

 

رو لبا سر شار از خنده بود

لب چشمه پر از گلای پونه بود

 

خبری از برج های فولادی نبود

خونه ها از خشت و گلی , ساده بود

 

یادته چشما از دیدن هم سیر نمی شد

کسی از کسی دلگیر نمی شد

 

وقتی عشقی تو قلبی شعله می زد

از همه دنیا می گذشت و پاینده می شد

 

یادته قدیما حرفی از سفر نبود

کسی از کسی بی خبر نبود

 

همه به عشق هم زنده بودند

عاشقا واقعا دلداده بودند

 

دستا یه سر پناه بود واسه هم

قلبا یه جای امن بود واسه هم

 

یادته قدیما دلا چه پاک و ساده بود

قلبا خالی از دو رنگی و کینه بود

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 پاییز می‌رسد

پاییز باشکوه و دل‌انگیز می‌رسد

این آسمان دوباره پر از زاغ می شود

قلبم ز داغ لاله رخی، داغ می‌شود

چشمم، به قاب عکس تو زنجیر می‌شود

باز این هوا به یاد تو دلگیر می‌شود


در کوچه‌ها دوباره دوان دوان کودکان شاد

در خانه‌ها دوباره پزان شلغم سپید

در دشت‌ها دوباره روان سیل بی‌شکیب

از آسمان ستاره سرازیر می‌شود

من خسته،... ناامید،... پریشان و بی‌رمق

سر را میان حلقه دستان فشرده...منگ

بغضم میان سینه نفس‌گیر می‌شود

از یاد همه رفته ام ای دوست عزیز

هر چند زندگی زبر و زیر می شود

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



حست میکنم نه نزدیکتر به رگهایم بلکه در رگهایم ...

حست میکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....

حس میکنمت عزیزدل ...

در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...

تو اینجایی ،همیشه بودی من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو همیشه حاضربوده ای ومن غایب...

تو همیشه دلنگرانم بوده ای این من بوده ام که تورا ندیده ام ...

تو وفاکردی باصدجفایت ومن جفاکردم باصد وفایم ....

تو آنی که آنی مرا تنها نگذاشتی ومن منی هستم که فقط من بودم ...

تو ،تو،تو،آه از تو....

وای از من ...

از من بی تو از نفسی که بی تو فرو رود ...

کاش دیگران نفس بر نیایید اگر چنین فرو رود...

تو میخوانی مرا ومن اجابت نمیکنم تورا ومن میخوانم تورا وتو اجابت میکنی مرا ومرا از کرامتت شرمیگین ...

هیهات که تو اهل کرمی ومن...

ومن حقیرم ،نمیشنونم صدایت را ...

نمیبینم روی ماهت را...

میخواهم بیایم ...

این بار دیگر ...

این بار دیگر...

این بار دیگر...

چگونه قل دهم که این بار می آیم؟

آخر از آن خبر ندارم آخر به دستان توست همه چیزدر دستان توست ...

کمکم کن ...

کمکم کن میخواهم بیایم ....

آخر باید آمد،باید آمد...

چه خسته...چه با پای شکسته...چه با دست بسته...باید آمد...

باید آمد...

باید آمد...

اگر نیایم کجا بروم ؟

آخر مقصد از ازل نمایان بود،

اگر نیایم گم میشوم،

اگر نیایم ،

اگر نیایم هوس ازپای مرا درمی آورد اگر نیایم ...

وای بر من اگر نیایم...

چه خسته...چه با پای شکسته...چه با دست بسته...باید آمد...

وای اگر قدم بر ندارم وای اگر نتوانم ...

وای اگر...؟

امانم را بریده این نفس...

امان از نفس سرکش که سرکشی میکند وبس...

کمکم کن که جز توپناهی ندارم که اگر تو مرا در نیابی من ،من...

کمکم کن که بیایم

اگرچه خسته ...اگرچه باپای شکسته ...اگر چه با دست بسته...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت



شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت



آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت



پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....



غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....



فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...



عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.



پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و



چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.



پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی و



اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام



پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

امشب درون زندکی                                                            

 احساس کردم هیچم                                                 

    تنها و بی کس و اواره                                                    

       با یک دنیا بود و نبود                                                  

  این منم که دنیا را ترک خواهم کرد                  

          همگان امید به زندگی دارند                        

      همانها بر پی سرنوشتند            

            به چه امید به چه خیال و به آرزو

                       در جهان  هستی زندگی می کنند

        ای کاش تنها بودم

                                   ای کاش روحی درون جسم من نبود

                              ای کاش جسمم می دانست

                            که دیگر احساسی ندارد

                            هیچم را با هیچم

                             تقسیم کردم

                                      منم را با منم همراه کردم

                            و با چشمهای اشک آلود

                   این واژه را تکرار میکنم

    ای کاش نبودم

              ای کاش در نقش وحید نبودم

                                          وحیدی با یک دنیا خاطره

                                      وحیدی با یک دنیا آرزو

                                  و وحیدی چون وحید

                            وقتی به دنیا آمدم می دانستند

                       که در چنین روزهای این گونه میشوم

                  میدانستند وحید میشوم

              چون معنای وحید یعنی تنها

         از این به بعد نخواهم گفت که تنهایم

    بلکه می گویم وحیدم

        تا بدانند و بدانم وحیدم

           چنین  شبهای وقتی وحید می شوم

             چنین شبهای وقتی بر رو به روی

                ایئنه می ایستم و به چهره خود می نگرم

        به حال خود و به حال چهره پر از نقش و نگار غمگینم

                     می نگرم اه و فغان سر میدهم گریه می کنم

           همین حالا نیز قطره اشکی بر همین برگه چکید

             ای اشک تو چه می خواهی تو چه می جویی

              تو چرا خود را اسیر من کرده ای

          می دانم چه بر تو می گذرد

می دانم اسارت سخت است

                      تو بر چشمان من اسیر و من دردنیا

          چرا برای یک بار هم که شده

                             ای دلم لذت شادی را نچشیده ای

                         همانند من که شادی را فراموش کرده ام

                              ای افکارم چرا برای یک بار هم که شده

                     فقط برای یک بار هم که شده

                      به دستانم اجازه نمی دهی از شادی      ترانه بنویسند

                        ای دستهای خسته و رنج کشیده من چرا؟

                    چرا بر دفتر رویایی من

                        ترانه آزادی و شادی نمی سرایی؟

               ای کاش آزادی من با مرگ من آغاز شود

                                    ای کاش.......ای کاش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



لحظه نبودن نیستن ها

اگر منت می نهی بر کلام من

با احترام سلامت می گویم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه میدهم

قابل ناز چشمانت را ندارد

دیروز یادگاری هایت همدم من شدند

وبه حرفهای نگفته من گوش دادند

و برایم دلسوزی کردند

البته به روش خودشان

که همان سکوت تکراری بود و یاداوری خاطرات با تو بودن

دست نوشته ات را می بوسیدم

و گریه می کردم

به بزرگی نا مهربانی ات ببخش

که اشکهایم دست خطت را بوسیدن

باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم

ولی نیافتمت

از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی؟
که تاب ماندن نیاوردی و با بی وفایی رفتی؟

مهتاب کهکشانی تمام وجود من

آنقدر بی تاب دیدنت شده ام

که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم

و به هزار ترانه و شعر رقصان به سوی تو فرستادم

روزها و شبها به دنبالت امدند و تو را ندیدند

قاصدک هم بر نگشت

شاید او را هم روباه وار شیفته خود کردی

باشد

اشکالی ندارد

اگر قاصدکم هم اینگونه اسیر تو شود

قبول است .خوش دنیایی است

کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند

و به سویت امدند

دوست داشتنم را برایت آرزو کنند

کاش باران بعد ظهرهایت تو را

به یاد اشکهای من بیندارد

هر پرنده در قفس نام مرا می خواند و..

هر غنچه پرپر یاد من

نیم نگاهی به روزهای تنهایی من کن

و گاه لحظهای زرد و بی صدای مرا

در زیر باران

قاصدکم را ول کن

بگذار قاصدک ترانه های من

در هوای دلتنگی تو پرواز کند

در همین حال و هوا باز هم گلهای بی تابی شکفته

بی وفا. امشب شام غریبانه من  است

به یادت مثل شمع میسوزم

و زره زره وجودم آب می شود

تو هم به یاد بی تابی های من

شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد

ای باران . یادم کن زمانی که اشکهایم میریزد

نگذار دیگران تنهایی وحید را در وحید تنها ببینند

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



این روزها که میگذرد احساس میکنم

یکی از جاده های پر پیچ و خم و ما آلود

زندگی مرا به سوی خود می خوتند

برای پیدا کردنش خود می خواند

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه او را ببینم

سرک می کشم ولی نیست

روزها منتظر یک قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند

شبها آسمان را نگاه می کنم

تا شایدبتوانم نشونیشواز ستاره ها بگیرم

ولی ستاره ها هم یادشون رفته..

نیم نگاهی به زمین بندارن تا نگاه یه منتظر را ببینند

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم

خسته تر از و دلتنگ تر از همیشه

به دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم

تا با رسیدن بهش آرامش بگیرم

ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده

مهربون عالم اگه تو اینطور می خوای

باشه

من که حرفی ندارم

همه دلتنگیها و بی کسیها برای من

ولی ازت می خوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو نبینم

همیشه بخنده و شاد باشه

اونو تنها نذارو همیشه باهاش باش

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم

باید به جاده ی زندگی باشه...؟؟؟

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من

دوستی قلب بزرگی است که بر رود زمین

جای گرفت

و به سوی دریا

از جهان می گذرد

خانه ام

بعد نگاهی ست که در آن

همه روی زمین سبزو پیوند برادروار دارند

خانه ام وسعت شکوفایی دنبا دارد...

من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من است ..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آن که بدانی و چه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم که شاید...

راز نگاه گنگم را بفهمی

اما افسوس......

حالا که گاه گاهی

فرسنگها از من دورمی شوی

چه ملتمسانه

مردنم را آرزو می کنم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



با تو در کوچه باران..   

                   قصه هایی عاشقانه می گفتم..

                                      در حیات سیاه چشمانت..

                                              چون عروس ستاره می خوندم..

   بی خبر بودم که نگاهت..

                که سراب صبور خواهش بود..

                                    آفتاب غروب دستانت..

                                               خالی از گرمی نوازش بود..

  گریه کردم ندانستم..

              گرییهایم زنفرت و غم بود..

                               آن زمانها,نیازهای من برتر,آه..

                                                    چون گلی بر گلدان بود..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



   گنجشگکی به سینه لانه کرده است

                              نازک دل است.........

        گریه بسیار میکند.

                             پر می کشد,ز سینه من.........

         هر سپیده دم.

                            با شهر خیال..........

   تا اوج آسمان.

               پر می کشد به افق های دور دست.

                  تا مرز نا کجا..........

           تا شهر عاطفه.

                                       آن سوی آرزو........

انجا که گربه نیست...

آری انجا که گربه نیست.......

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

تا به کی....

              اشک من.

                      مقیم آبادیه پائیزی؟.....

                                             درگذر.......

  ازدره های مه گرفته روزگار.

                         لهجه تند باران پائیز.

                                           درچشم من....

  جز شوقی بی عطش نیست...حتی!

 در وسعت نا پایداری شب بی فرجام...زمزمه باد بی رحم!

در گوش من.......

                  اما؟

  در فصلی که مرگ به تاراج خواهد برد..

اشک من.

می خواهی برای کدامین درد از هزاران دردم مرهم باشی..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 ستاره های زندگیم افتادن و شهاب شدن

                            گوله ی آتیش شدن و روسرم خراب شدن

 چراغ شب رو کشتن و ته موندشو به من زدن

                          شب بودو هیچ کس ندید با دست خونی اومدن

 فردا اون شب اسم من رفت تو همه خونه ها

                          یه تیتر پر سرو صدا دیوونه ای تو این روزها

 یکی بیاد بهم بگه من چرا اون آدم بدم

                         ماه و شما کشتین میگین من تیر خلاصیشو زدم

 نه دیگه این شهر غریب جایی برای من نداشت

                         انگشتان اشارشون راهی برای من نداشت

 خوب می دونستم که باید از یه جایی شروع کنم

                         خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جاش طلوع کنم

خوب گوشا تو نو وا کنید دیوونه فریاد می زنه

                         یک دونه بیشتر نمی گم این آخرین حرفه منه

زخمی خنجر جنون.دشمن لحظه ها منم

                         هر جایی عشقی ببینم قلب اونو من میشکنم

  برای هر قلب که بگین یه سنگی تو مشتمه

                            وحیدو رها کنید برید صد تا خرابه پشتمه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



  نشسته ایم بر قایچه ای به اسم جوانی....

می تازیم و گرد خاک می کنیم.

زمین زیر پایمان است و اثیر یک بازی شدیم.

به اسم غرور.

دیواری راپشت سر نهادیم بلند.

سروپا شور.

بردو باخت را می شناسیم؟

آشنایم با عشق؟

جدایم از غم؟

یا غرق در غرور؟

چیزی در ماست که روز و شب آرام نداریم.

چیزی از جنس جستجو....

چیزی مثل خیال یک آرزو......

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



  وقتی بغضم شکسته شد

                              و نفس هایم......

                                                    غرق شد در اندوه و بی تابی

فقط سکوت با من بود

   گاهگاهی که تنم

             خسته ار لحظه ها......

                               به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شود 

   شبهایی که بالشتم.....

                               خیس می شد از اشک شبانه و حسرت

فقط سکوت با من بود

   دیری است....... 

                              که با درد خود هم آشیان شده ام

                                                                    وهنوز,........

سکوت با من است

  کاش به جای تو......

بر سکوت عاشق بودم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

این بار آخرم بود.دیگر دوباره ای نیست

                                    دنبال من مگردید.قلبم اجاره ای نیست

تازه رسیدم از راه.حال  سفر  ندارم

                                   باید دوباره کوچید.انگار چار های نیست

این جاده های خاکی.انگار قد گشیدند

                                  ای شانه های زخمی.راه کناره ای نیست

دستم به دامن تو.ای کور سوی فانوس

                                  در آسمان این شب. حتی ستاره ای نیست

این آسمان شکسته.ماندن ندارد اینجا

                                حالا زمان کوچ است.حرفی.اشاره ای نیست

دیگر گناه و تقصیر.علت نمی شناسد

                                انسان خسته حتی.این بار کاره ای نیست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()




 هر روز آیینه رو به روی من می نشیند و پهنای صورت زردو رنگ رو..

رفته ام را نشام می دهد تا با حرف های کنایه آمیزش لحظه های از دست رفته را به یاد آورده. آیینه از غبار حاصل از بی حوصلگی من که بر پیکر صیقل زده اش نشسته , گله مند است و مدام از تنگی اتاق سرد و بی روحش شکوه می کند. گاهی با دستهای خسته و نا توانش, دستمال بر سر و رویش می کشم و هر بار سر افکنده تر از گذشته خیره به من نگاه می کند که سرشار از ناگفته هاست


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

 

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

 

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

 

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

 

واژه خسته ُکه یک روزو کبوتر شدو رفت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



دستان دلم را به آهستگی

بر روی روحم می گشم

تا احساس آن را بخوانم

نوک انگشتانم ار صدای دلخراش آن

به رعشه می افتد

به من بگویید:

در کدامین روز دشوار

زندگی ام را جا گذاشته ام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()




log