سلام 

اسم من مهدی هست  داداش وحید هستم .من مثل داداشم نه می تونم بنویسم و نه حرفهای دل خودم رو به این زیبایی بیان کنم. 

من این وبلاگ از تو notbook وحید پیدا کردم .تنها دفترچه خاطرات عزیزترین عضو خانواده 

گفتن این حرف خیلی سخته..داداش گلم وحید 2 ماه پیش تو تصادف فوت کرد 

غم نبود وحید کل خانواده رو به اتیش کشیده .

تنهایی داداشم یک دنیا بوده که همیشه ما چه ساده ازش می گذشتیم .

هر روز از سیستم خودم مطالبش رو بارها می خونم و هر بار که می خونم از خودم بیشتر بدم میاد.

واسه خاطر همین تصمیم گرفتم هر طور شده بود کد وبلاگش رو پیدا کنم که بلخره موفق شدم.

هما خانوم  نمیدونم شما این مطالب رو می خونید یا نه اگه می خونید بدونید داداشم به خاطر شما تو سیاهی و تنهایی خودش اسیر شد ..همه زندگیش زیر پاش گذاشت به خاطر شما.حتی حاضر نشدید  سر مزار داداشم بیاید چون معلوم  نیست شما چه جور انسانی هستید..وحید هیچ وقت به ما اجازه نداد حتی اسم شما رو به سر زبون بیاریم و می ترسم چیزی به شما بگم که داداش نازنینم هیچ وقت ما رو حلال نکنه

خانومها و اقایان محترمی که مطلب من رو می خونید برای داداشم ارزوی اخرتی خوش کنید اگه بدی به هر کدام از شما هم کرده حلالش کنید

مهدی.ا.ب

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



همه در عید نوروزند و من در ماتم یار

محرم صد شرف دارد از این عیدی که من داریم

سال نو مبارک

روز اول عید ساعت تحویل و سفره هفت سین

همه مست بوی بهار

ولی وحید یک بیننده

خنده های الکی.خوشحالی که فقط از روی تنهایی

یکی نبود بگه عیدت مبارک

شایدم گوشهای من کر شده بود

فقط میدونم این 3 روز زیادی سرفه کردم

فقط میدونم این 3 روز بالای سرم می گفتند

خدا بد نده .....

جواب .حالا که داده چه میشه کرد

چه میشه کرد؟

درد و تحمل کردم و دم نزدم

ولی امروز خیلی چیزا شنیدم

سخته که عشقت به جای سلام بگه خداحافظ

سخته که بدونی تنها بودی و تنها تر شدی

سخته که یکی از دل تنگیش بهونه بگیره و تو رو مقصر بدونه

از همه سختر اینه که همه باشی و هما نباشی

اره واقعا سخته ...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



به که چه برفی میاد

دیشبی که اومدم خونه تو وهم خودم رفتم به رویا

ای کاش میشد دست تو دست یارم زیر برفها می خندیدیم

واسش شادی میکردم تا می فهمید که چققققدر عاشقشم

ببخشید عشقم جسارت کردم ...میدونم چققققدر عاشقمی

عشششششششق من وحید امروز مست بارونه

مسسسسسسسسسسسسسست بارون

مست سفیدی برف

ولی ای  کاش بخت سیاه وحید هم سفید بود مثل برف

داره برف می باره می فهمید چی میگممممممممممممم

ای کاش بفهمید که چه احساسی دارم

می خوام داد بزنم ... می خوام فریاد بزنم

خدا چرا نمیای پایین

خدا چرا اشکهام نمی بینی

الان که داره برف میاد...خدا بارونی در کار نیست

بیا پایین  ..بیا با هم رور به رو بشیم

اگه خدای ...چرا ساکت شدی

یعنی سهم من از این همه پرستش ...این همه دل تنگیه

خودت میدونی چه حالی دارم

تا کی باید زیر برف و بارونت بعد 12 شب فریاد بزنم

خدا بسه

خدا  بسه

تا کی باید دیونگی کنم؟

دل دیونه نگیر بهونه.......

چرا  همیشه باید پای نوشتن اشک بریزم ...خدا اخه چرا؟

اگه قراره ببیاری واسه همیشه ببار
خدا عشقم داره درد میکشه.....

یادته گفتم اگه عشقم درد بکشه از هر کسی دنیا رو خراب میکنم

خدا نکن ...بزار تو تنهایی بهترین باشین 

اره بزار تو تنهایی بهترین باشید

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



سلام به همه دوستان گلم

از این که تو وبلاگ من میاین و واسم نظر میذارید  ممنونم به چه زبونی تشکر  کنم نمیدونم

فقط اینو میتونم بگم که صادقانه دل نوشته هام  رو بذارم

من وحیدم و کسی که تمام این مطالب میذاره الان که این حرفها رو می نویسم حالم بد جوری خرابه که حتی دیگه نمی تونم به دل نوشته تبدیل کنم

دوست دارم یک جا بلندی باشم فریاد بلند بکشم تا ببینم کی صدام به گوشش میرسه

به گوش کسی میرسه؟

تا حالا تو چهره یک دختره کوچولو خیره شدین با چشمای خیس که اون دختر چه جوری نگاهتون میکنه؟

یک اه بلندی میکشید و اشک چشاتون پاک میکنید

شاید از شما که بهم سر میزنید هیچ کدومتون مثل من نباشید ..اینم چون از درونتون با نظر هاتون میفهمم

الان که این حرفها رو مینویسم هما نیست ولی میدونم از همه شما زودتر این مطلب می خونه

و نگاه معصومانش که واسم گریه میکنه.. اینم به خاطر اینه که فقط اونه که میدونه الان چه حسی هست و منم که اینجا میگم ..مگه قول ندادی که گریه نکنی ....

من ادمی هستم که از دل سوزی بدم میاد ولیالان احساس  میکنم چرا ادما دلشون به حالم نمی سوزه

باور کنید هر بار که فریاد زدم بارون گرفته شما نمی دونید بعضی اوقات خود خدا هم دلش واسم می سوزه بارون میگیره نه این که به حالم گریه کنه نه به خودش قسم نه

واسه این که ارومم کنه چون میدونه بارون که می باره اروم میشم

واسم دعا میکنید؟

اگه حتی دعا هم نکنید بازم دوستتون دارم چون از دلم با خبر شدید

وحید.تنها.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



ضربان قلبم و به چه تندی میزد

نگاهم دوخته به ریلهای قطار

قطاری که صدای بوقش دیدار بود

و شوقی که دم از دیدن یارم میزد

صدایی سرفهایم دیگر به گوش نمیرسید

حتی ریهایم هم این بار

نفس کشیدن را برایم اسان کرده بود

و چه انتظاری...برای دیدار

و چه دیداری......

یاد سهراب

وچه اندازه تنم هوشیار است .....دورها اوایست که مرا می خواند

همه با عشق به دیدار یار میرفتند و  من

چه با تنش ..چه با اشوب... و چه پر اظطراب

لحظه دیدار.....

نفسهایم سنگین

سرفهایم بلند

روی نیمکت بیمارستان

همه در پارک در بوستان در ....

یار من در بیمارستان انتظار میکشید

ارام باش...هیسسسسسسسس

تنها کلمه ای که از شنیدنش ارامم میکرد

و ارامشی که میدانستم فردا به پایان میرسد

و دیدار که با اشک خداحافظی همراهی میکند مرا

وقتی سرم بر روی شانهایش بود ..نتوانستم

گله از خدا... تمام صورتم از اشک پر.... و پنهان کردن اشک از مردم

اه ه ه ه ه ه ه ه ه

من و او در آغوش هم

من مست ارامش در اغوش  او... و او مست ارامش من در کنار او

وقتی چشمانم را باز میکردم  با لبخندی همراهی میکردم بیداریش را

اذان موذن در شهر بهشت ...در شهر اقا رضا

خندهای منو او به مردمی که بودن در صف برنج

خندهای از صوتیهای من

خندهای از خوردن اشترودل

عاشق خندهایش هستم ..عاشق ارامش او

عاشق تنه های بعد از حرفهای بی ربط من

ولی درونم پر از گریه

با دیدن طلوع ...

و چه معصومانه نگاهای او

که میدانست وقت رفتن است

ضربان قلبش به گوشم اشنا  بود

دیگر دلقک بازهایم فایده نداشت

نمی خندید

سکوت...سکوت....سکوت

سکوتی پر از فریاد و نا سزا شاید به من..شاید به طلوع افتاب شاید به خدا

میدانست وقت رفتن است

دوست من تنهایی فریاد میزد وحییییید وقت رفتن است

دیر شد

رفتن دستم را میکشید و با خود میبرد ....با هزاران التماس برگشتم

نگاهش  به سنگ فرش بیمارستان  بود و در وهم

صدایش نکردم ..چند لخظه من در وهم او

و تا نگاهش به من دوخته شد...

با نگاهم گفتم عاشقت هستم ..

و من  و تنهایی سوار بر قطار

این بار نه صدای صوت قطار از دیدار میگفت

و نه انتظاری بود

قطار به جایی میرفت که سکوت بود اشفتگی و دوری...

(تمام دل نوشتهای من با تمام تنهایش برای تو ..برای تویی که خود من هستی)

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



و چه ارام که باز منو تنهایی آغازی دیگر باز کردیم

و چه غمگین لحظه بستن چشمانم

و چه گنگ و بی مفهوم باز کردن چشمانم در اتاقی سفید

چه سودایی..و چه خوابی و چه لحظه تلخی

روپوش سفیدان که به بختو اقبال من حمله ور شدند

و دست چپی که توانایی گرفتن یقه انها را نداشت

و تنهایی که تکیه بر دیوار زده بود و با نگاهش دل گرمی میداد

و نگاه اشکاهای کسی که خطابش میکردم خواهر

رو به چشمانش با نگاهم گفتم چشمان خیس

بگذار خوب نگاهت کنم که دگر فردایی نیست

ارام ارام چشمانم رو به تاریکی رفتند اماده برای  خواب عمیق

نیم نگاهی می انداختم و خوابو ...و خوابو...و خواب

درد برایم بی مفهوم بود

اشکهایم از درد نبود

درد من اخر درد بی درمان نبود

وقتی که من در بستر درد بودم ان لحظه که وقت دیدار نبود

ولی در ان لحظه چیری بود برای من بالا تر از سر نوشت

چیری فراتر از بهشت

چیزی که همیشه به ان لبخند میزدم

چیزی که همیشه صدایش را میشنوم

و چیزی که همیشه حس میشود؟

آری تنهایی و تنهایی و تنهایی

بیاید کمی دیگران را حس کنیم

خزخز صدای مردی که نفسش بسته به یک پیچ است

صدای ضربان قلب کودکی که در بهشت زندگی میکند

صدای گریه مادری که روی سر فرزند خود زمزمه میکرد

یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفآءٌ یا مَنْ یَجْعَلُ الشِّفاءَ فیما یَشاءُ

وای که چه  شبهایی

وای از روپوش سفیدان که ناله ذکر مادران را با صدای خنده میبردن به سوال

صدایم قدرت پاسخ نداشت

یک نگاهم اشکی از هم زادانم می  ریخت و..

ونگاه دیگرم از خشمی پر

و من در انتظار..............

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم
عالم رویایی و دیوانگی
مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .
مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد و
لحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند.
این من بودم که اینهمه تو را از ته دل دوست داشتم
تو را بعد از خدای خویش می پرستیدم.
عاشقی بودم عاشقترین ، برای تو بهترین.
چه عاشقانه در عشقت سوختم و چیزی نگفتم .
چه بچه گانه از غم دوری و دلتنگی ات گریه میکردم.
تو رفتی و مرا با کوله باری از عشق و دیوانگی تنها گذاشتی .
اما من عاشقت ماندم ، و اینک در آتش غم جدایی ات در حال سوختنم.
شاید از این سوختن خاکستری بر جا بماند که این خاکستر چیزی جز
تکه های سوخته قلب عاشقم نیست .
خاکستر قلب عاشقی که روزی بر باد میرود و دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند.
تنها خاطرات این عشق بر جا می ماند که آن هم نیز دیگر سودی ندارد.
عاشقی بودم که به عشقم افتخار میکردم و او را بهترین و پاکترین عشق میدانستم.
نمی دانستم که برای تو عشق نبودم ،تنها بازیچه ای بودم که روزی از بازی با من خسته می شوی و مرا دور می اندازی .
تو برای من معنای واقعی یک عشق بودی ، تو برای من عزیزترین بودی.
ای کاش اینک که از در غم جدایی ات خاکستر شده ام قدرم را بدانی
و افسوس بخوری که چرا مرا  سوزاندی .
عاشقی بودم دیوانه ترین ، از همه عاشقان صادقترین.
اینک چیزی از من به جز خاکستری از این قلب سوخته به جا نمانده است.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



    گاهی مثل ابر بارون

                       گاهی آسمون صافی

                                       گاهی مثل برکه ساکت

                                                    گاهی یک دریا خروشی

     گاهی زردی مثل پاییز

                            گاهی سبزیی بهاری

                                         گاهی آبی مثل دریا

                                                    گاهی مثل شب سیاهی

    گاهی چون نسیم دل انگیز

                            گاهی طوفان بلایی

 

 

                                                    

                                                                  

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



یادته قدیما دلا چه پاک و ساده بود

دستا خالی اما دلا سرزنده بود

 

رو لبا سر شار از خنده بود

لب چشمه پر از گلای پونه بود

 

خبری از برج های فولادی نبود

خونه ها از خشت و گلی , ساده بود

 

یادته چشما از دیدن هم سیر نمی شد

کسی از کسی دلگیر نمی شد

 

وقتی عشقی تو قلبی شعله می زد

از همه دنیا می گذشت و پاینده می شد

 

یادته قدیما حرفی از سفر نبود

کسی از کسی بی خبر نبود

 

همه به عشق هم زنده بودند

عاشقا واقعا دلداده بودند

 

دستا یه سر پناه بود واسه هم

قلبا یه جای امن بود واسه هم

 

یادته قدیما دلا چه پاک و ساده بود

قلبا خالی از دو رنگی و کینه بود

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 پاییز می‌رسد

پاییز باشکوه و دل‌انگیز می‌رسد

این آسمان دوباره پر از زاغ می شود

قلبم ز داغ لاله رخی، داغ می‌شود

چشمم، به قاب عکس تو زنجیر می‌شود

باز این هوا به یاد تو دلگیر می‌شود


در کوچه‌ها دوباره دوان دوان کودکان شاد

در خانه‌ها دوباره پزان شلغم سپید

در دشت‌ها دوباره روان سیل بی‌شکیب

از آسمان ستاره سرازیر می‌شود

من خسته،... ناامید،... پریشان و بی‌رمق

سر را میان حلقه دستان فشرده...منگ

بغضم میان سینه نفس‌گیر می‌شود

از یاد همه رفته ام ای دوست عزیز

هر چند زندگی زبر و زیر می شود

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت



شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت



آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت



پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....



غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....



فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...



عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.



پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و



چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.



پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی و



اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام



پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

امشب درون زندکی                                                            

 احساس کردم هیچم                                                 

    تنها و بی کس و اواره                                                    

       با یک دنیا بود و نبود                                                  

  این منم که دنیا را ترک خواهم کرد                  

          همگان امید به زندگی دارند                        

      همانها بر پی سرنوشتند            

            به چه امید به چه خیال و به آرزو

                       در جهان  هستی زندگی می کنند

        ای کاش تنها بودم

                                   ای کاش روحی درون جسم من نبود

                              ای کاش جسمم می دانست

                            که دیگر احساسی ندارد

                            هیچم را با هیچم

                             تقسیم کردم

                                      منم را با منم همراه کردم

                            و با چشمهای اشک آلود

                   این واژه را تکرار میکنم

    ای کاش نبودم

              ای کاش در نقش وحید نبودم

                                          وحیدی با یک دنیا خاطره

                                      وحیدی با یک دنیا آرزو

                                  و وحیدی چون وحید

                            وقتی به دنیا آمدم می دانستند

                       که در چنین روزهای این گونه میشوم

                  میدانستند وحید میشوم

              چون معنای وحید یعنی تنها

         از این به بعد نخواهم گفت که تنهایم

    بلکه می گویم وحیدم

        تا بدانند و بدانم وحیدم

           چنین  شبهای وقتی وحید می شوم

             چنین شبهای وقتی بر رو به روی

                ایئنه می ایستم و به چهره خود می نگرم

        به حال خود و به حال چهره پر از نقش و نگار غمگینم

                     می نگرم اه و فغان سر میدهم گریه می کنم

           همین حالا نیز قطره اشکی بر همین برگه چکید

             ای اشک تو چه می خواهی تو چه می جویی

              تو چرا خود را اسیر من کرده ای

          می دانم چه بر تو می گذرد

می دانم اسارت سخت است

                      تو بر چشمان من اسیر و من دردنیا

          چرا برای یک بار هم که شده

                             ای دلم لذت شادی را نچشیده ای

                         همانند من که شادی را فراموش کرده ام

                              ای افکارم چرا برای یک بار هم که شده

                     فقط برای یک بار هم که شده

                      به دستانم اجازه نمی دهی از شادی      ترانه بنویسند

                        ای دستهای خسته و رنج کشیده من چرا؟

                    چرا بر دفتر رویایی من

                        ترانه آزادی و شادی نمی سرایی؟

               ای کاش آزادی من با مرگ من آغاز شود

                                    ای کاش.......ای کاش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



لحظه نبودن نیستن ها

اگر منت می نهی بر کلام من

با احترام سلامت می گویم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه میدهم

قابل ناز چشمانت را ندارد

دیروز یادگاری هایت همدم من شدند

وبه حرفهای نگفته من گوش دادند

و برایم دلسوزی کردند

البته به روش خودشان

که همان سکوت تکراری بود و یاداوری خاطرات با تو بودن

دست نوشته ات را می بوسیدم

و گریه می کردم

به بزرگی نا مهربانی ات ببخش

که اشکهایم دست خطت را بوسیدن

باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم

ولی نیافتمت

از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی؟
که تاب ماندن نیاوردی و با بی وفایی رفتی؟

مهتاب کهکشانی تمام وجود من

آنقدر بی تاب دیدنت شده ام

که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم

و به هزار ترانه و شعر رقصان به سوی تو فرستادم

روزها و شبها به دنبالت امدند و تو را ندیدند

قاصدک هم بر نگشت

شاید او را هم روباه وار شیفته خود کردی

باشد

اشکالی ندارد

اگر قاصدکم هم اینگونه اسیر تو شود

قبول است .خوش دنیایی است

کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند

و به سویت امدند

دوست داشتنم را برایت آرزو کنند

کاش باران بعد ظهرهایت تو را

به یاد اشکهای من بیندارد

هر پرنده در قفس نام مرا می خواند و..

هر غنچه پرپر یاد من

نیم نگاهی به روزهای تنهایی من کن

و گاه لحظهای زرد و بی صدای مرا

در زیر باران

قاصدکم را ول کن

بگذار قاصدک ترانه های من

در هوای دلتنگی تو پرواز کند

در همین حال و هوا باز هم گلهای بی تابی شکفته

بی وفا. امشب شام غریبانه من  است

به یادت مثل شمع میسوزم

و زره زره وجودم آب می شود

تو هم به یاد بی تابی های من

شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد

ای باران . یادم کن زمانی که اشکهایم میریزد

نگذار دیگران تنهایی وحید را در وحید تنها ببینند

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



این روزها که میگذرد احساس میکنم

یکی از جاده های پر پیچ و خم و ما آلود

زندگی مرا به سوی خود می خوتند

برای پیدا کردنش خود می خواند

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه او را ببینم

سرک می کشم ولی نیست

روزها منتظر یک قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند

شبها آسمان را نگاه می کنم

تا شایدبتوانم نشونیشواز ستاره ها بگیرم

ولی ستاره ها هم یادشون رفته..

نیم نگاهی به زمین بندارن تا نگاه یه منتظر را ببینند

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم

خسته تر از و دلتنگ تر از همیشه

به دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم

تا با رسیدن بهش آرامش بگیرم

ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده

مهربون عالم اگه تو اینطور می خوای

باشه

من که حرفی ندارم

همه دلتنگیها و بی کسیها برای من

ولی ازت می خوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو نبینم

همیشه بخنده و شاد باشه

اونو تنها نذارو همیشه باهاش باش

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم

باید به جاده ی زندگی باشه...؟؟؟

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من

دوستی قلب بزرگی است که بر رود زمین

جای گرفت

و به سوی دریا

از جهان می گذرد

خانه ام

بعد نگاهی ست که در آن

همه روی زمین سبزو پیوند برادروار دارند

خانه ام وسعت شکوفایی دنبا دارد...

من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من است ..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آن که بدانی و چه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم که شاید...

راز نگاه گنگم را بفهمی

اما افسوس......

حالا که گاه گاهی

فرسنگها از من دورمی شوی

چه ملتمسانه

مردنم را آرزو می کنم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



با تو در کوچه باران..   

                   قصه هایی عاشقانه می گفتم..

                                      در حیات سیاه چشمانت..

                                              چون عروس ستاره می خوندم..

   بی خبر بودم که نگاهت..

                که سراب صبور خواهش بود..

                                    آفتاب غروب دستانت..

                                               خالی از گرمی نوازش بود..

  گریه کردم ندانستم..

              گرییهایم زنفرت و غم بود..

                               آن زمانها,نیازهای من برتر,آه..

                                                    چون گلی بر گلدان بود..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



   گنجشگکی به سینه لانه کرده است

                              نازک دل است.........

        گریه بسیار میکند.

                             پر می کشد,ز سینه من.........

         هر سپیده دم.

                            با شهر خیال..........

   تا اوج آسمان.

               پر می کشد به افق های دور دست.

                  تا مرز نا کجا..........

           تا شهر عاطفه.

                                       آن سوی آرزو........

انجا که گربه نیست...

آری انجا که گربه نیست.......

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

تا به کی....

              اشک من.

                      مقیم آبادیه پائیزی؟.....

                                             درگذر.......

  ازدره های مه گرفته روزگار.

                         لهجه تند باران پائیز.

                                           درچشم من....

  جز شوقی بی عطش نیست...حتی!

 در وسعت نا پایداری شب بی فرجام...زمزمه باد بی رحم!

در گوش من.......

                  اما؟

  در فصلی که مرگ به تاراج خواهد برد..

اشک من.

می خواهی برای کدامین درد از هزاران دردم مرهم باشی..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 ستاره های زندگیم افتادن و شهاب شدن

                            گوله ی آتیش شدن و روسرم خراب شدن

 چراغ شب رو کشتن و ته موندشو به من زدن

                          شب بودو هیچ کس ندید با دست خونی اومدن

 فردا اون شب اسم من رفت تو همه خونه ها

                          یه تیتر پر سرو صدا دیوونه ای تو این روزها

 یکی بیاد بهم بگه من چرا اون آدم بدم

                         ماه و شما کشتین میگین من تیر خلاصیشو زدم

 نه دیگه این شهر غریب جایی برای من نداشت

                         انگشتان اشارشون راهی برای من نداشت

 خوب می دونستم که باید از یه جایی شروع کنم

                         خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جاش طلوع کنم

خوب گوشا تو نو وا کنید دیوونه فریاد می زنه

                         یک دونه بیشتر نمی گم این آخرین حرفه منه

زخمی خنجر جنون.دشمن لحظه ها منم

                         هر جایی عشقی ببینم قلب اونو من میشکنم

  برای هر قلب که بگین یه سنگی تو مشتمه

                            وحیدو رها کنید برید صد تا خرابه پشتمه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



  نشسته ایم بر قایچه ای به اسم جوانی....

می تازیم و گرد خاک می کنیم.

زمین زیر پایمان است و اثیر یک بازی شدیم.

به اسم غرور.

دیواری راپشت سر نهادیم بلند.

سروپا شور.

بردو باخت را می شناسیم؟

آشنایم با عشق؟

جدایم از غم؟

یا غرق در غرور؟

چیزی در ماست که روز و شب آرام نداریم.

چیزی از جنس جستجو....

چیزی مثل خیال یک آرزو......

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



  وقتی بغضم شکسته شد

                              و نفس هایم......

                                                    غرق شد در اندوه و بی تابی

فقط سکوت با من بود

   گاهگاهی که تنم

             خسته ار لحظه ها......

                               به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شود 

   شبهایی که بالشتم.....

                               خیس می شد از اشک شبانه و حسرت

فقط سکوت با من بود

   دیری است....... 

                              که با درد خود هم آشیان شده ام

                                                                    وهنوز,........

سکوت با من است

  کاش به جای تو......

بر سکوت عاشق بودم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

این بار آخرم بود.دیگر دوباره ای نیست

                                    دنبال من مگردید.قلبم اجاره ای نیست

تازه رسیدم از راه.حال  سفر  ندارم

                                   باید دوباره کوچید.انگار چار های نیست

این جاده های خاکی.انگار قد گشیدند

                                  ای شانه های زخمی.راه کناره ای نیست

دستم به دامن تو.ای کور سوی فانوس

                                  در آسمان این شب. حتی ستاره ای نیست

این آسمان شکسته.ماندن ندارد اینجا

                                حالا زمان کوچ است.حرفی.اشاره ای نیست

دیگر گناه و تقصیر.علت نمی شناسد

                                انسان خسته حتی.این بار کاره ای نیست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()




 هر روز آیینه رو به روی من می نشیند و پهنای صورت زردو رنگ رو..

رفته ام را نشام می دهد تا با حرف های کنایه آمیزش لحظه های از دست رفته را به یاد آورده. آیینه از غبار حاصل از بی حوصلگی من که بر پیکر صیقل زده اش نشسته , گله مند است و مدام از تنگی اتاق سرد و بی روحش شکوه می کند. گاهی با دستهای خسته و نا توانش, دستمال بر سر و رویش می کشم و هر بار سر افکنده تر از گذشته خیره به من نگاه می کند که سرشار از ناگفته هاست


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

 

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

 

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

 

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

 

واژه خسته ُکه یک روزو کبوتر شدو رفت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



دستان دلم را به آهستگی

بر روی روحم می گشم

تا احساس آن را بخوانم

نوک انگشتانم ار صدای دلخراش آن

به رعشه می افتد

به من بگویید:

در کدامین روز دشوار

زندگی ام را جا گذاشته ام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

شیشه ای می شکند

                 یک نفر می پرسد..؟

.چرا شیشه شکست!!؟

مادری می گوید...

شاید

این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد

...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد

 شیشه ای

 پنجره را زود شکست.

 

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای ازآن را بر می داشت.

..مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ

نگفت، قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم؟

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم

کمتر است؟؟؟

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



هان ! چه خبر آوردی ؟

از کجا ؟ .. وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی .. اما ، ‌اما ؛

گرد بام و در من

- بی ثمر می گردی !

انتظار خبری نیست مرا .

- نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری !

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،

برو آنجا که تو را منتظرند ،

قاصدک !

در دل من ، همه کورند و کرند !

دست بردار ازین در وطن خویش غریب ..

قاصد تجربه های همه تلخ ؛

با دلم می گوید :

که دروغی تو ، دروغ ..

که فریبی تو ، فریب ..

قاصدک ! هان ! ولی ... آخر ... ای وای !

راستی ؛ آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی !

راستی ؛ آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟!

- در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز ؟!

 

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز ،

در دلم می گریند.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...............

فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی

شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ...

مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته

مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز یه از کار افتادست

مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده

پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



فصل دلتنگی ما ادمها وقتیست که دلمان

نمی خواهد از هیچ جا ِ هیچ صدایی بشنویم ِ مگر صدایی که ما را بیشتر و بیشتر در عمق خودمان فرو ببرد و از نگاه اطرافیانمان در امانمان بدارد.

فصل دلتنگی ما جوان ها وقتی است که می بینیم یا فکر می کنیم که هیچ کس نیست ِ دو کلام با انها گپ بزنیم و به انها بگویم که مشکلمان چیست و از کجل اب می خورد؟ این وقتها خودمان را به در و دیوار می زنیم که مرهمی برای دردهایمان بیابیم ِ اما نمی توانیم تا این که با گذشتن یک غروب ِتمام شدن یک شب بر امدن خورشید ِ دیدن یک دوست ِ دست خطی خواندن از یک اشنا و ... ناگهان دلمان باز می شود و کم کم دوباره خودمان را در میان دریایی از امید ِ ارزو و خیلی از خوبیهی می بینیم.

این وسط چه اتفاقی می افتد که ما نمی فهمیم کمی دلتنگ شدیم ِ کمی حالمان گرفت و کمی به خود باز امدیم . ایا تا به حال دچار این حالت یعنی دلتنگی شدید؟

ایا تا به حال فکر کردید که چه مواقعی و چه طور دلتنگ می شوید؟ اصلا دلتنگی یعنی چه؟ دلتنگی چه رنگی است؟ اگر دلتنگی سیاه است ِ پس چطور وقتی دلتنگ هستیم ِ وقتی دلملن می گیرد ِ یه حس نیمه خوب ِ نیمه بد وجودمان را می گیرد ِ حتی بعضی ها می گویند دمی فارغ شدن از هیاهوی بیرون و در خود فرو رفتن غنیمتی است.

مرز بین دلتنگی ِ بین یک حس گنگ و ناشناخته ِ اما نه چندان زجر اور با یک بیماری شناخته شده مانند افسردگی چیست؟

 

اگر من دلتنگ هستم ِ اگر گاهی اوقات بد جوری دلم می گیرد و ذهنم و افکارم تا ناکجا اباد سیر می کند ِ یعنی افسرده ام. ایا من حق ندارم گاهی برای خودم ِ برای دلم و برای انچه کرده ام ِ در خودم فرو روم. ایا من حق ندارم گاهی وقتها تنها ِ به تنهایی های خودم فکر کنم ؟

 

چه خوب می شد اگر ما مرز بین حالتهای درونی خود را و حالتهای درونی دیگران را می شناختیم.

 

چه خوب است اگز گاهی دلمان بگیرد اما افسرده نشویم گاهی به فکر کارهای خودمانِ در اندیشه محاسبه رفتار و کردار و گفته های خودمان باشیم اما بدانیم که مضطرب نیستیم بدانیم که

اینها با دلهره و استرس فرق دارد.

به قول شاعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....

 

تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...

 

می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...

 

پس من می روم ... اما...

 

جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

 

نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...

 

پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند...

 

می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...

 

تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....

 

به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...

 

بودنشان رازی بود ...

 

آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی ....

 

همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...

 

و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...

 

می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...

 

ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...

 

آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم...

 

همه چیز می گذرد ...

 

سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان

 

حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است...

 

همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند

 

و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...

 

ما که می ترسیم از هجرت دوست

 

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

 

کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد....

 

 

 

کاش.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



 

کاش ... کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند ...

اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام ...

سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!!

دنیا راببین ... بچه بودیم از آسمان باران می آمد ،

بزرگ شده ام از چشمهایمان می آید ...

بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند ...

بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ،

ولی هیچ کس نمی فهمد

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

 

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

 

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

 

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته

 

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

 

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدولهای خالی ، پارک های این حوالی

 

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روز ها را ، روی هم سنجاق کردم:

 

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بیقراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

 

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

 

در ستون تسلیتها ، از ما یادگاری

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



یاد دارم هنوز

با تو حکایتی دگر را

وزمزمه های اشک آلود

به مقیاس قفسی که درآنم

 

یاد دارم دل را

که سربلند بود

و سینه را

که یارای حجم نفسش نبود

 

یاد دارم بی کسی را

و حس را

که او

هست و خواهد آمد

 

یاد دارم سیاوشانه ترین عاشقی را

و اندوه ماندن

که باید

به حرمت آب و آفتاب

 

یاد دارم هرچه نگاه بود

هرچه تپش بود

هرچه اشتیاق

دویدن

هراس

امید

و

نگاه آخرین را

در اولین روز آفتاب

 

یاد دارم بندر را

و لنجی که مرا برد به نهایت نفس

آرام

بی صدا

و رامین وار

گریستن

درشبانه های آغاز

 

همه

هرچه بود

و هست

و خواهد بود را

به یاد دارم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید...
میان غم بارترین

و شاید زجر آورترین لحظاتم

                مرگ

       به سراغم می آید

و کابوس زندگی پر دردم را

          میان شیرین ترین آرزوهایم

                             به زنجیر میکشد

 

            من مرده ام

و اینک  تابوتم را

میان سنگینی سکوت

                     سنگین تر از دردهایم

به سوی فرجامی که گریبانگیر انسان هاست

               می برند

قبرم را

به تزیین دانه های خاکی که جسمم را در بر می گیرند

می آرایند

     و

         رویاییم را پایان می بخشد

و زندگی پر از رنجم را

فرجامی ابدی میدهد

انسانها

زمان را تسخیر خواهند کرد

    و آرام و آرامتر از ثانیه ها

                             فراموشم خواهند کرد.

و من

          دیگر طعم تلخ زندگی را

                                    نخواهم چشید

                                                           من مرده ام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر


- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط وحید تنها نظرات ()



ای سوژه شعر های غمگین

ای منشا خوابهای رنگین

ای بغض گرفته در گلویم

آغازگر سکوت سنگین

افسوس نهال رفته بر باد

یکدم نشدم ز فکرت آزاد

جز از غصه تو ندید چشمم

یکدم نشدم ز وصل دلشاد

((ای تازه گل خزان رسیده))

رویی زحقیقتی ندیده

شهباز بزرگ آسمانها

چون مرغ به آشیان خزیده

با من تو نیامدی به راهی

نفکنده ای ام مگر به چاهی

از وصل تو حاصلم نباشد

جز حسرت و سوز و اشک و آهی

پیمان مرا شکسته ای تو

پیوند مرا گسسته ای تو

با این همه جور و تند خویی

در کنج دلم نشسته ای تو

دل گفت برای گل رویش

هر لحظه تلاش بیشتر کن

((ای دل چو نمی رسی به مقصود

دم در کش و قصه مختصر کن))

شاید که دگر تو را نبینم

زین خوشه غم دگر نچینم

شاید که روم به راه دیگر

دیگر سر راحت ننشینم

من خسته ولی دگر غمم نیست

اندوه نماند و ماتمم نیست

این زخم دلم چو یافت بهبود

این بار نیاز مرحمم نیست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط وحید تنها نظرات ()




log